مــــــحـــــــرابــــــــــ
( چــــه خـــوش صـــیـــد دلـــم کـــردی بـــنـــازم چـــشـــم مــســتـت را )
هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم... (تقدیم به ستاره ی عزیزم) بوی دود است که پیچیده کجا میسوزد؟ نکند خانه ی مولاست خدا رحم کند… هیزم آورده که آتش بزند این در را پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند… همه جمعند و موافق که علی را ببرند و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند… غزلم سوخت..دلم سوحت دل آقا سوخت… روضه ی ام ابیهاست خدا رحم کند…. به سرنوشت گفتم با آنکه با احساسم بازی کرد چه کنم ؟ به نام یگانه مربی انسان ها یاد داشتی به مناسبت هجدهمین سالگرد شهادت سید شهدای اهل قلم سید مرتضی آوینی مِنَ
الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم
مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا
تَبْدِیلًا ۞ سوره احزاب ؛ آیه ۲۳ از
مومنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند بعضی بر
سر پیمان خویش جان باختند و بعضی چشم به راهند و هیچ پیمان خود دگرگون
نکردهاند. کاش ما هم از کسانی باشیم که زندگی مان قلم و بیداریمان قلم و گام هایمان قلم و تلاشمان قلم و مرگمان قلم... کاش ما هم از طایفه کسانی باشیم که ارزش خوانده شدن داشته باشند به سنت نبوی بخوان... بنویس... با مرگ جاودانه شو کسی می گفت: عاشورایی باش از آنها که با مرگ زنده می شوند و من ... (برگرفته از الرحیل)
دوباره رسیدن فصل بهار دوباره نو شدن قول و قرار دوباره محبت و آشتی کنون خوش باشیم تو این دو روز روزگار دوباره فصل شکفتن دله دوباره کنار گذاشتن گله نکنه یه وقتی یادمون بره که دیگه بر نمیگرده این بهار عید اومده عید اومده بهاره شادی رو به خونمون میاره عید اومده عید اومده بهاه هر چی از خدا میخوای برات هدیه بیاره دلا هی بی قرار ثانیهها رو میشماره بهار
کی می رسد گاه مردنم...؟ کاش می دانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است کاش می دانستم بی پروا-راز نهفته در سکوت را برایت آشکار کنم و آواز تنهایی ام را به گوش تمام رهگذران تقدیر برسانم . ای کاش می دانستی که در نبود تو چگونه آغوش سرد اندوه پناه بردم . فقط یک بار به گلستان خیالم قدم بگذار رخصتی ده تا بر تنهایی خود خط بطلان بکشم و بگذار باتو فراموش کنم تهاجم اندوه را گــــــــــــل مـــــــــــــــردابــــــــــــــــــــــ
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته...
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند...
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد ... ...
وقت میگذارد برایم... ...
وقت میگذارم برایش...
نگرانش میشوم...
دلتنگش میشوم...
وقتی در صحبت هایم به عنوانِ دوست یاد میشود مطمئن میشوم که حقیقیست...
هرچند کنار هم نباشیم...


انگشت برلبانم گذاشت گفت صبور باش ،
بسپارش به ما که هیچ احدی از سرنوشتش خبری ندارد...........

هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟
هرچه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است

دل را به کدام آرزویی نوید دهم؟
سردی دستهایم را به گرمای کدام خاطره بسپارم؟
چشمهایم را به پنجره کدام طلوع بگشایم؟
و به یاد کدامین ستاره به خواب شوم؟
زورق خیالم را به کدام ساحلی سوق دهم؟
دریا قطره قطره از من میگریزد؛
چه غریب مانده ام، سر بر این بالش تنهایی؛
در سرزمینی که نه صداقت را بهایی است و نه عشق را صفایی؛
نه وفا دارند نه وفا خواهند؛
نیلوفران را سر بریده اند؛
نه حضور آفتابی نه شیطنت ستاره ای؛

با تو
به قیمت سوزاندن آخرین برگه های اندیشه
در شومینه ی منطق.

| Design By : Pichak |




